


هنگامى كه گروه هاى متفاوتى از مردم آزاد ــ با زبان ها، باورهاى مذهبى يا معيارهاى فرهنگى متفاوت ــ انتخاب مى كنند كه در چهار چوب يك قانون اساسى زندگى كنند، انتظارشان اين است كه از استقلال محلى و امكانات برابر اقتصادى و اجتماعى برخوردار باشند. در نظام حكومتى فدرال ــ كه قدرت در سطوح محلي، منطقه اى و كشورى تقسيم مى شود ــ اختيارات به دست مقامات منتخبى سپرده مى شود كه سياست هاى مناسب با نيازهاى محلى و منطقه اى را در نظر مى گيرند و به كار مى بندند. آنان با حكومت كشورى و يك ديگر همكارى مى نمايند تا مشكلات فراوان كشور را از سر راه بردارند.
· فدراليسم
نظام تقسيم قدرت و تصميم گيرى بين دو يا چند حكومت است كه به صورت آزاد
انتخاب شده اند و حوزه اختياراتشان، مردم و مناطق جغرافيايى مشتركى را در
بر مى گيرد. اين نظام امكان تصميم گيرى را در مواردى كه نتايج آن ها به
سرعت مورد نياز است ــ هم در اجتماعات محلى و هم در سطوح بالاتر حكومتى ــ
ايجاد و از آن حمايت مى كند.
· فدراليسم پاسخگو بودن حكومت را در
برابر مردم افزايش مى دهد و با فراهم ساختن امكان طرح و اجراى قوانين
محلي، به مشاركت مردمى و مسووليت پذيرى آنان كمك مى نمايد.
· نظام فدرال، توسط يك قانون اساسى مكتوب اختيار دهنده و تعيين كننده مسوليت هاى مشترك مربوط به هر سطح از حكومت تقويت مى شود.
· در عين حال كه معمولا بر سر برآوردن نيازهاى محلى توسط حكومت محلي،
توافق وجود دارد، بهترين راه برخورد با برخى از مسايل، سپردن آنان به
حكومت كشورى است. به عنوان نمونه مى توان از موارد دفاع، معاهده هاى بين
المللي، بودجه هاى فدرال و خدمات پستى نام برد.
· دستورات محلي،
نشانگر اولويت هاى احتماعات محلى براى زندگى است. گشت پليس و آتش نشاني،
اداره مدارس و قوانين بهداشت و ساختمانى از جمله مواردى هستند كه اغلب به
صورت محلى طرح و اجرا مى شوند.
· در نظام فدرال، روابط ميان حكومتى
بدان معنا است كه حكومت هاى مختلف (كشوري، منطقه اى و محلي) در زمان نياز
به برخورد مشاركت آميز در مسايل مربوط به اختيارات قانوني، با يك ديگر
همكارى مى كنند. ميانجى گرى در اختلافات بين منطقه اى اغلب از اختيارات
حكومت كشورى است.
· در كشورى كه از لحاظ جغرافيايى پهناور و داراى
اقتصادى متنوع است، نابرابرى هاى موجود در درآمد و تامين اجتماعى مناطق مى
تواند از طريق تدابير توزيع مجدد ماليات ها به وسيله حكومت كشورى رفع شود.
· نظام فدرال، پاسخگو و همه گير است. شهروندان در تمام سطوح مى توانند
نامزد كسب مقانات حكومتى شوند. حكومت هاى محلى و منطقه اى بيشترين مقام ها
و شايد بيشترين شرايط را براى ايجاد تحول در اجتماعاتشان فراهم مى سازند.
· فدراليسم امكانات متعددى را براى احزاب سياسى در جهت خدمت به انتخاب
كنندگانشان فراهم مى سازد. حتى اگر يك حزب در بخش هاى قانون گذار و اجرايى
كشور، داراى اكثريت نباشد، اجازه مشاركت در سطوح محلى و منطقه اى را دارا
است.
از460آبادی اطراف ارومیه 420آبادی تمام ساکنانش کردهستند و بقیه 40آبادی 20آبادی کور سونه (ترکِ سنی مذهب) و بعضی ارمنی آسوری هستند هرچند که در همه ی انها کرد نیز ساکن است جمعیت کردوترک در شهرارمیه هم فیفتی فیفتی است .
درتمام ادوار انتخابات کردها اکثریت رأی آوردهاند اما مسئولان ستمگر دایماً بدلایلی عدیده دست بدامن جعل و تزویر شده، با نسبت دادن اتهامات نارواو بهتان به نمایندگان کرد آنها را از میدان بدربردهاند و ترک متعصب و بنیادگرایی چون قاضی پور رابه تهران فرستادهاند. نمونههائی از این قبیل در جمهوری اسلامی زیاد بچشم میخورد. فیالمثل درارومیهاست که دست بدامن کذب و جعلیات، شدند و با شورای نگهبان نامههای فقاهتی ردوبدل شد تا رد نماینده ارمیه را در3دوره منتهی به حذف کردند، معلوم است مسندنشینان تهران هم تارو پودهمان کرباس بودند و هستند. آیااین یک بیماری مزمن نیست که دامنگیر مردم این سرزمین شدهاست!؟
امادلیل تاریخی:
حال توجهتان راچون مشت از خروار به کتاب (کردوعجم) نوشته صالح محمدامین و ترجمه جناب آقای عبدالله ابراهیمی، جلب میکنم: تا بتوان سره را از ناسره تشخیص داد. ناگفته نماند که رویدادهای مربوط به این تحولات همه از کتابهای تاریخنویسان ایرانی نقل شده:
1-شاه اسماعیل صفوی ایل کرد قهرامانلو رابرای تقویت مرزهای خراسان درمقابل یورش ازبگ ازکردستان بهآنجاکوچ داد، پس ازاونیز پسرش شاهطهماسب بخش بزرگی ازایلات کرد زنگنه، چگنی، زیک و کلهور را ازکردستان به خراسان انتقال داد. موادمهمی از برخوردهای جنگ بیست ساله میان شاهطهماسب و سلطان سلیم ، درخاک کردستان بوقوع پیوست، بخش بزرگی ازقربانیانش هم بزرگان و پسران ایلات کرد واقع درزیر سلطه هردو دولت بودند. این جنگها فاجعهو ویرانی عظیمی برای اکراد ببارآوردو با صلح آماسیه نیز پایان یافت.
همه شاهان ایران بهتوان خویش همان سیاست شاهاسماعیل اول رادربرابر کردان درپیش گرفتند. این سیاست درزمان شاهعباس اول بمرحله نوینی ازاجرا درآمد که بر سه پایهاصلی استواربود:
نصراللهفلسفی محقق ایرانی دربارهسیاست عشایری شاهعباس مینوسد: شاهعباس پس ازسال 1011پنجاه هزارخانوار ازایل بزرگ چمشگزک و تعدادی ازایلات دیگر کرد کردستان رابه دشتهای جنوب تهران انتقال دادو ازآنجا نیز همراه با دارایی و رمه هایشان به خراسان فرستاد و حفاظت مرزهای شمال شرقی قلمروایران رادربرابریورش ازبک بهآنان سپرد. برای پڕکردن جای خالی آنان هم آوردن و جایگزین کردن تعدادی از ایلات بزرگ جنگجوی قزلباش را طرحریزی کرد.
آوردن ایل افشار بهارمیه:
کوچ دادن گروهی دههاهزارخانوارقبایل کرد اطراف ارومیه بهخراسان وسپس شکست فاجعهبار قبایل برادوست و مکریان و سقوط دمدم و کشتاربزرگان کرد و قتل اکثریت طرفداران امیرخان و کشتارگروهی مردم مکریان مقدمه یک دگرگونی اساسی درترکیب مردم نگاری ساکینن ودرنتیجه دگرگونی اقتصادی و اجتماعی وسیاسی و جنگی منطقه شد. گذشته ازاینکه کردها بخش مهمی از نیروی انسانی و مادی خودراازدست دادند و در توازن نیروهای منطقه وزن پیشین رانداشتند، اقتدار فرمانروایی رانیزکه پیشتر دردست بزرگان محلی بود ازدست دادند. ایل افشاریکی از هفت قبیله قزلباش بود. شاهعباس یکی ازبزرگان افشاربنام(کلبعلی) را فراخواند واورا مقام(خان)بخشید ومامورش کرد کهقبیله آواره افشار راگردآورده ودرارومیه جایگزین قبایل کردسازد.
کلبعلیخان درمدتی کوتا هشت هزارآواره افشاررا از عجم وفارس و کرمان وخراسانو... درسلماس گردآورد. کلبعلی خان آمدگان را بترتیب زیر مستقرساخت: طایفهکندوزلو درمنطقه دول، طایفه قرقلو درمنطقه روضه،طایفه کهکلویه درمنطقه نازلو،تیره ایمانلو بابخشی ازطایفه ارشلو دراطراف شهرارومیه، طایفهارشلو دراشنویه وسندوس، تیرهقاسملو در شاهین دژ.
نگاهی بهمرزخاوری کردستان نشان میدهد که درسرتاسرآن آذریها بنوعی اسکان دادهشدهاند که یک مانع باریک ملی آذری آنچنانی میان کردو فارس ایجاد نمودهاند که در هیچ منطقهای مرز مشترکی بین این دو دولت باقی نگذارند. بلکه درسراسرآن آذریها اسکان دادهشدهاند. این دوملت ایرانی کردوفارس که چندهزارسال باهم و درکنارهم میزیستند و تاریخشان باهم عجین است، ازهم دورشدند و ملت دیگری درمابین شان قرارگرفت. استقرارطایفه افشار را نیز میتوان در راستای همین استراتژی عمومی نگریسیت. طوایف آذری قزلباش از جمله افشار که درطول مرزشرقی کردستان اسکان دادهشدهبودند و وظیفهسرکوب و تسلیم کردن ملتی را برعهده داشتند که رسوم زندگی ونوع جهانبینی و اخلاق و روش اجتماحی و پرورش دینیش بکلی باآنان دگرگونه بود. همین امر اولین سبب پیدایش تضاد ژرف همه جانبهای درمیان دوملت شد که رویدادهای منطقهای آنان را بزور درهمسایگی یکدیگر قراردادهبود.
چون شاهعباس تبریز و آذربایجان را ازعثمانیان بازپس گرفت، شیخ حیدر زیر بیرق صفوی رفت. درجنگهای قفقاز شرکت نموده درپای قلعه ایروان کشتهشد. شاهعباس درراستای سیاستش درمورد درهم شکستن شان و شکوه ایلات کرد،خواست دهها هزار خانوارعشایرکردشمال ارومیهرا بهخراسان منتقل، قلعهدمدم رافتح وایلات برادوست راسرکوب کند. برسر ایل مکری رفت و بانهایت سنگدلی بهقتل وغارتشان پرداخت، دوتن از نویسندهگانی فارس این رویداد را بطورمفصل بازگوکردهاند. یکی جلال منجم و دیگری اسکندربیگ ترکمان درکتاب عالم آرای عباسی، هردواین فاجعهرا لطایف الحیل نام مینهند.
یاعباس میرزا برای درماندهکردن ایل بلباس، یابگفته میرزا رشید برای دفع شراین طایفه، منطقه سندوس رابه ایل قرهقالپاق بخشید. که درنتیجه چشم پوشی ایران ازاراضی آنسوی رود ارس بنفع دولت روسیه ناچارشده بودند بهایران کوچ کنند. برای درمانده کردن ایل نافرمان کرد، نابودی باقیماندهآن بهامیرخان قاجار (دایی نایب السلطنه) باهمکاری سپاهیان افشارو مقدم سپردهشد. آنهانیز دوسال پی درپی برایشان تاختندو پس ازکشتارو غارت آنهارا آواره و تا شهرزورو گرمیان دنبال نمودند، بلباسها ازاین فاجعه خونین بااینکه دربرخی مسکنهای قدیم خود ماندند ولی بصورت کنفدراسیون قوی ایلها ازهم پاشیدند. عدهای آواره شهرزور، بیتون، پشدر، دامنه کوسرت ودره شهیدان شدند و حتی برخی بهاطراف هولیر و موصل رفتند.
درنتیجه نقلو انتقالات دولتهای ایران از صفویه تا انقلاب 57، اکنون شهرخراسان چندین هزارکرد درآن ساکن هستند که همگی ازارومیه، خوی یا همان شاپور، مادکوه و... با تعدیات شاهان صفویه نادرشاه افشار و سلسلهشاهان قاجارو دودمان پهلوی به تبعید یا برای جنگ با ازبگیان به خراسان فرستادهشده و ماندگار شدهاند که میتوانید هفت جلد تاریخ کلیم اللهتوحدی(اوغازی) بنام حرکت تاریخی کردبهخراسان ج2، مشهد چاپخانه دانشگا هفردوسی،1364ش، ومشهد 1336 رادربارهانتقال آنها ازارومیه بهخراسان بخوانید، ولی ما کردها هیچ وقت ادعای کوردستانی بودن خراسان را نداریم، و شماها هم که از نقاط دیگر ایران، بهارومیه آوردهاند نباید چنین ادعای بیمورد را بکنید.
ترکهای ایران همچوکردها در طوڵ تاریخ از حقوق خویش محروم بودهاند و درتمام فرازونشیبهای تاریخی مستأصل آنچه آنها را با ملت فارس مشارکت داده تفسیری مذهبی دوازدهامامی است و لا غیر! ولی درتمام ادوار تاریخ هرگاه ملت کرد برای حداقل حقوق خود گامی برداشته آذریها برای تارو مار کردن قیام کردها درایران سینه راسپر کرده و در جنگ با کردها بی محابا پیشقدم شدهاند بدون اینکه بدانند چراسنگ شاهان رابه سینه میزنند، همیشه چماق دست بودهاند، بدون اینکه درمقابل این خدمات و جیرهخوری حتی اجازه استفاده از الفبای زبان خویش را کسب کردهباشند، و درانقلاب 1357 هم خون هزاران کرد بدست ترکها برای خوشحالی آخوندها ریختهشد. شماخوب میدانید که آذریها از هیچ بیدادگری در حق به خلق کرد مضایقه نکردند جنایات سندوس و قارنا و... بدست آنها اظهرمن الشمس است، بدین طریق تاریخ افتخارآمیز و پیمان دوستی 1946کردو ترک راکدر نمودند، میبینیم که دست غلام ڕضاحسنی تا آرنج بخون کردها آغشتهو رنگین است.
نقشه ممالک محروسه دولت عليه ايران
مطلب فوق از سایت کتابخانه آستان قدس رضوی گرفته شده است
http://www.aqlibrary.org/publiclib/geographymap.aspx
مطلب مهم در این نقشه این است مناطق غرب دریاچه ارومیه را که پان ترکان مدعی آن هستند و ملت کورد ساکن در آن را مهاجر می خوانند به صراحت در این نقشه دارای عنوان کردستان می باشد. این نقشه از این لحاظ بیشتر اهمیت پیدا می کند که در زمان حکومت سلسله ی ترک قاجار تهیه شده است !
پیشنهاد می شود خوانندگان محترم نقشه را در سیستم خود کپی کرده سپس آن را زوم نمایند تا مطلب اظهار شده کاملا مشخص گردد .
نقده: 1358
خالد رسول پور
شب چندم اردیبهشت پنجاه و هشت که دیگر زهرهی ماندنمان نماندهبود، ما هم فرار کردیم. از پشت سر صدای گلوله میآمد و هرازگاهی خود گلولهها هم میآمدند و یکی دو نفر ِ تاریک داد میزدند که بخوابید روی زمین؛ و ما میخوابیدیم روی گِل. باران میبارید و باد میزد. خواهر کوچکم را پدرم به کول گرفته بود و برادر کوچکم را مادرم. من هم کوچک بودم اما گویا نه آنقدر که کسی به کول بگیرد و البته کسی هم نبود به کولم بگیرد وگرنه من هم دوست داشتم روی کول یکی بخوابم و پاهایم آویزان ِ خواب و آب شوند. هشتسالهبودم و کنار پدرم راهمیرفتم و چکمههای کوچکم را بهزور از لای گل و لای جاده جلو میکشیدم. صدای نفسنفسزدن میآمد و آن جلوترها و آن عقبترها، توی تاریکی ِ نیمهشب، یکی یا دو یا چند زن گریهمیکردند. همهمان داشتیم از شهر بیرون میرفتیم و از آن روبهرو کسی نمیآمد. از پشت سر همچنان به گلوله میبستند و من از فکر اینکه گلولهای به پشت خواهر کوچکم بخورد و از او رد شود و پدرم را بکشد داشتم میمردم و فکر میکردم اگر پدرم بمیرد ما باید همانجا بمانیم و توی گِل و گلوله و باران غرق شویم و فکر میکردم چرا باید در یک صف برویم و چرا همه آنقدر خونسرد، در یک صف میرفتند و چرا کسی از صف خارج نمیشود تا زودتر به انتهای آن تاریکی که قرار بود روستای "بالغچی" باشد، برسد. جاده بلند و تاریک بود و گاهی از آن پایینها صدای رودخانه میآمد که بعد توی صدای باران گم میشد. دستهایم توی جیبهای کاپشن نمکشیدهی بهپشتچسبیدهام بود و شاشم گرفتهبود و با دست راستم با پاککن و مدادتراش داخل جیبم بازی میکردم و دور ِ هم میچرخاندمشان و دورها را میشمردم تا با فکرشان، جلوی شاشیدنم را بگیرم. یاد مدرسه میافتادم و خانم معلممان که خانم اسماعیلی بود و قبل از عید نوروز، یکبار کمربندم را خواستهبود و در سگک بزرگش نگاهکردهبود و لبهای ماتیکیاش را دید زدهبود و دستمال کشیدهبود و گفته بود آیینه توی کیفش، توی دفتر مدرسه جاماندهاست و من هزار بار آن داستان را برای همه تعریف کردهبودم و حالا بعد از بیستوهشت سال، اصلن مطمئن نیستم که آیا واقعن آن اتفاق روی دادهبود یا من خودم ساختهبودمش. میرفتیم و جادهی بلند هم میرفت و میپیچید و من با آنکه گیج ِ خواب و ترس و باران و تاریکی و گلوله بودم، حتا آنوقت هم میدانستم که آن شب به پایان میرسد و ما بالاخره به روستای "بالغچی" میرسیم و من بزرگ میشوم و پدرم هم نخواهد مرد. دوازده سال بعد از آن شب و زمانیکه با سرباز ِ مسافر دیگری داشتم پای برهنه از رودخانهی یخزدهای میگذشتم و پوتینها و ساکم را زیر بغل گرفته بودم و پاهایم یخ زدهبود و آنور رودخانه پاهایم دیگر داخل پوتین نرفت و ناچار شدیم چهل پنجاه متر روی برف پابرهنه بدویم تا به آلونک ِ توی باغچهای برسیم و روی کف آلونک بالا و پایین بپریم تا یخ پاهایمان آب شود و بتوانیم پوتینهایمان را بپوشیم، یاد همان شب ِ فرار ِ هشتسالهگی افتادهبودم و در حالیکه داشتم از فرط سرما گریهمیکردم، فکر کردهبودم که این شب هم مثل همان شب خواهدگذشت و من نخواهم مرد و همین شب را هم بارها برای دیگران تعریف خواهم کرد. یکی دو بار مادرم به عقب برگشتهبود و به پدرم گفتهبود که نباید میگذاشتی محمّد توی شهر بماند و پدرم گفتهبود که مگر ندیدی با آن پسرهی لات بیرون رفت و برنگشت. محمد، برادر بزرگم بود و آن پسرهی لات هم، منصور، دوستش بود. آنها چند ماهی بود که انقلاب کردهبودند و شب و روز توی خیابانها بودند و وقتی به خانه میآمدند، سر و صدایشان گوشمان را کر میکرد که از انقلاب و خلع سلاح سربازها میگفتند و حتا روی شیشههای پنجرههای اتاقها هم نوشتهبودند مرگ بر شاه و حتا به گوگوش هم فحش میدادند که تا همین پارسال میپرستیدندش. ما همچنان میرفتیم و گلولهها به کسی نمیخوردند. باران دیگر نمیبارید و صدای رودخانه توی گوشمان بود و از صدای گلولهها دور شدهبودیم. به نوبت توی چالههای کوچک ِ پر از آب میافتادیم و همهچیز آنقدر عادی شدهبود که انگار زندگیمان همیشه همین گریز و شببیداری بوده و بس. تشنهبودم و دیگر شاشم نمیآمد. داشت صبح میشد و ابرها داشتند برمیگشتند طرف ِ شهر و من برای اولین بار رودخانهی خروشان سمت راست جاده را دیدم که ده بیستمتر پایینتر، جاری بود و میرفت و من حتا حالا هم نمیدانم به شهر میرفت یا به "بالغچی". رسیدهبودیم به پیچی تند و از دور میدیدم که مردم میپیچند و به "بالغچی" میروند و ما که عقبتر بودیم و پیچ را میدیدیم تندتر میرفتیم تا زودتر به پیچ برسیم و بپیچیم و پدرم و چند پدر ِ دیگر پشت سری میگفتند که "بالغچی" پشت همین پیچ است و میگفتند مردم روستا هم نخوابیدهاند و آمادهی پذیرایی از آوارهها هستند و من از چند روز پیشتر که پدرم تصمیم گرفته بود فرار کنیم فهمیده بودم آواره یعنی چه. یادم است، و همیشه یادم خواهدماند که نرسیده به پیچ، یکی از پایین، از سمت راست و از طرف رودخانه با صدای بلند فریاد کشید پدر! مادر! و من زودتر از همه صدا را شناختم و با صدای دوری که خودم هم نشناختم، گفتم داداش هم اومد! و برگشتم و در گرگ و میش ِ درختهای سپیدار ِ پایین جاده برادرم را دیدم که داشت از دامنهی درّه بالا میآمد و با هر دو دست چیزی را جلوی سینهاش گرفتهبود و پشت سرش منصور میآمد و هر دو ما را نگاه میکردند و میخندیدند. ایستادیم و بعد، از صف آوارهها بیرون آمدیم. مادرم نام برادرم را داد زد و من بهخاطر خوشحالی مادرم کم ماندهبود زیر گریهبزنم. در دستهای برادرم یک کلاهخود آهنی بود و نزدیکتر که آمد گفت کی تشنه است؟ آب آوردهبود، و وقتی که لبهی کلاهخود را به دهانم چسباند بوی برادرم آمد، و بوی شبهایی که او دستم را میگرفت و به سینما میبرد تا فیلمهای صمد آقا را ببینیم و تخمه بشکنیم و بستنی بخوریم و دیروقت برگردیم و بدوبیراههای پدر را بشنویم که این بچهها را هم مثل خودت سربههوا میکنی. آب را مینوشیدم و از بالای کلاهخود که نمیدانم از کدام پادگان کش رفتهبود نگاهش میکردم که میخندید و تعریف میکرد که چهطور تا اینجا را آمده و در شهر مردم دارند همدیگر را میکشند و نمیداند که خانوادهی منصور هنوز داخل شهر هستند یا نه و منصور هم در حالیکه سعی میکرد با پدر روبهرو نشود، داشت برای مادرم همان چیزها را تعریف میکرد و برادر کوچکم را از دوش او برمیداشت.
هفت سال بعد از آن شب و در جهنمدرّهای، منصور کشتهشد؛ و چهار سال بعد از مرگ منصور، برادرم دست زن و تنها پسرش را گرفت و آوارهی جهان شد و من، حالا، بیست و هشت سال بعد از آن شب، هنوز هم گیج ِ جادوی آن آب ِ جاودانهام که از آن کلاهخود ِ بیسر به کامم ریختهشد، بزرگم کرد، آدمم کرد، فهماندم و به اینجایم رسانید و حتا همین حالا، مثل همان شب و آن شب ِ دیگر ِ برفی، میدانم که همهی این شبهای دیگر را طی خواهم کرد و در شبی دیگر، همین امشب را هم برای دیگران تعریف خواهم کرد.
آن روز صبح، همه از آن کلاهخود ِ جاودانه آب نوشیدیم و با برادرم و منصور از آن پیچ پیچیدیم و همانطور که پدر گفتهبود، "بالغچی" آنجا بود: زیبا، بامدادی، و آمادهی پذیرایی از همهی آوارهگان جهان.
--------------------------------------------------------------------------------------------
* جنگ داخلی شهرستان نقده چند ماهی بعد از انقلاب روی داد و همشهریان سنّی و شیعه همدیگر را حسابی لت و پار کردند و بعد از یکی دو سال آشتی کردند.
| ||||
حادثه هولناک قارنا برگرفته از وبلاگ
قبل ازاينكه مرورکوتاهی به ماجرای"قارنه"داشته باشم ، لازم ميدانم اشاره کنم که: در 24 ساعت گذشته آنزمان اوضاع بخش شمالی کردستان شرقی اطراف درياچه اروميه ميدان جنگ ودرگيريهای زيادی ميان پيشمرگان ونيروهای نظامی بودکه بوسيله فانتوم و هليكوپترهای جنگی پشتيبانی ميشدند . درهمين روزدرشهرسلماس حكومت نظامی اعلام گرديد وشهرپيرانشهرهم ازطرف ارتش تسخيرواشغال گرديد .دراين هنگام يك کاميون نظامی نيزدرگردنه دواب"جاده پيرانشهر نقده"براثرپرتاب يك نارنجك ازطرف پيشمرگان کُرد که مسئول انهايك فرمانده حزب دمكرات کُردستان بودمنفجرميشود که درجريان ان ازميان 18 نفرسرنشين 15 نفرکشته و 3نفرديگرزخمی ميشوندکه بعدازانتقال کشته وزخميها به بيمارستان نقده اوضاع شهرمتشنج ميشود.) روزنامه کيهان 12 شهريور 58 ص. 11)
روز 11 شهريور1358 «2 سپتامبر 1979» نيروهای جنايتكاردولتی به پشتیبانی وحشیان مغول برخاسته و بمزارع وداخل روستای"قارنا"يورش ميبرندو به قتل عام مردم بيدفاع ميپردازند حضور تانک در روستا حاکی از دست رژیم در ماجرا بود . دستگاههای تبليغاتی دولتی تامدتها کوشيدند که اخباراين جنايت راپنهان کنندامابه دنبال اعتراض پيگيرمردم منطقه ، نخست وزيرکشورهياتی راماموربررسی اين جنايت وحشتناك مغولها نمود!!!که تاکنون حدود سی سال تحقيقات هنوزادامه دارد.!!!نگاهی به تصاويراين جنازها نفرت وکينه واحساسات تاثيراميز قلب هرانسان شريفی راتكان خواهد دادمن با اینکه اهل همین روستا هستم و در آن بدنیا آمده ام ولی تا مدتها باور ان برایم مشکل بود و می پنداشتم این ماجرا از سوی کُردها با اغراق بیان می شود ولی چون همه بستگان کشته شدگان هنوز زنده اند و ماجرا تعریف می کنند تحقیق در مورد ان زیاد سخت نبود . جای خوشحالی است که مبارزان کُردبه مناسبتهای مختلف يادشهيدان اين جنايت هولناك را فراموش نخواهندکرد وبويژه درخارج ازکشوربه مناسبتهايی اکسيونهايی برگزارمی کنند .
همچنين ازسوی سازمانهای سياسی کُردستانی وايرانی بارهامطالبی بدين مناسبت ثبت گرديده است.من دراينجابه نوشته اقای ملاعبدالله حسن زاده ازمسئولان حزب دمكرات کُردستان که درکتاب 50 سال مبارزه به ان اشاره کرده است ، اکتفاخواهم کرد . دراين کتاب امده است»: جنايت روز 11 شهريور در روستای "قارنه"نمونه ای واضح ازسياستهای ضدانسانی درموردمردم کُردستان بود...مردم بيدفاع روستادرمزارع وکشتزاروداخل ده سرگرم کارهای روزانه خودشان بودند . چون هيچ پيشمرگه ای دران نزديكی نبود ، بامشاهده کردن نيروهای دولتی احساس نگرانی نكردند . اماهنگاميكه از بالای تپه هاوبلنديهای اطراف روستا هجوم مغولان وگلوله باران شروع شد ، به وحشت افتادندوشتابان به طرف روستاوميان خانواده شان راه افتادند . بعدازمدتی چندتانك وماشين به ابادی نزديك شدندودرحاليكه تفنگ ژ 3وقمه همراه داشتندوازرخسارپاسداران وافرادکميته و مغولان تعصب ، نفرت وتشنه به خون ظاهربود ، درکوچه وپس کوچه ها پراکنده شدند. ملامحمودروحانی روستابزودی متوجه نيات انهاشد . اوقران بالای تاقچه اش راپائين اوردو بطرف انهاروانه شد .تا شاید اینان که دم از اسلام می زدند شفاعت قرآن را بپذیرند امااحترام به قران وجواب سلام ملا ، گلوله باران برروی سينه اش بود . مردم روستاديگر راه فرارومخفيگاه رانداشتند هیچ نیروی پیشمرگ هم در حوالی نبود که به کمشان بیاید .گروههای جنايتكاربه منازل يورش اوردند . دروديوار راگلوله باران ميكردندوهر کسی راازپيروجوان باضربات قونداغ تفنگ ازخانه بيرون اورده ، درجلوخانه ها ، درکوچه هاوجلودروازه مسجد ، در خون ريخته شده می غلطيدند . انهابعدازچندساعت کشتارانگاردرد دلشان سكنی گرفته ولاشه های تكه تكه شده 68 انسان درکوچه هاومنازل روستای اغشته به خون افتاده بودند . بعدازاين فرمان شريعت!!!سربازان اسلام و مغولان بدون تلافات برای گرفتن هديه بسوی بارگاه فرمانروايانشان رجوع کردندواين درشرايطی بودکه"قارنا"درغم واندوه وخون ميغلطيد »50 سال مبارزه ص.ص 146ـ147 نوشته : عبدالله حسن زاده .
درباره شهيدان اين جنايت متاسفانه فقط اسامی 45 نفربرايم جمع اوری شده است:
1ملامحمود بهترزاده 2 سيدرحمان طاهری 3 سيدمحمدطاهری 4 سيداسماعيل طاهری 5 حاج سيدعلی طاهری 6 سيدکريم اروندی 7 امينه شريفی اذر 8 حاجی رحمان شريفی اذر 9 عثمان شريفی اذر 10مصطفی عزيزی 11 محمدعزيزی 12 محی الدين ابروشن 13 حاج شريف ابروشن 14 رحمان ابزن 15 رحمان سليمانی 16 رحيم سليمانی 17 كريم سليمانی 18 قادرسليمانی 19 عبدالله احمدپور 20 عمرباسی 21 جعفرباسی 22مصطفی باسی 23 محمدشيرو 24 سليمان همزه پور 25 ابراهم پويا 26 ابراهيم رسولی 27 علی( چوپان روستا) 28 حسن( نوجوان 13 ساله اهل روستا مجور علی آباد ) 29 زينب رامين 30 خانم خاتوزين رامين 31 کريم رامين 32 احمدرامين 33 رحمان رامين 34 خسروافشين 35 رسول خسروی 36 رحمان خسروی 37 سعيدخسروی 38 عبدالله خسروی 39 مرادخسروی 40 مصطفی خسروی 41 ابوبكرشيشمان 42 جعفرشيشمان 43 علی شيشمان 44 عزيزمرزنگ 45 احمد سعادتپور
کسانی بنده را می شناسند می دانند از بستگان من نیز جز شهدا بوده.همچنانكه قبلااشاره کردم ، نماينده گان دولت جمهوری اسلامی ايران کوشش کردند که جنايت وفاجعه"قارنا"راسرپوش نگه دارند . اماچندهفته بعدازاين قتل عام ، روزنامه کيهان درتاريخ 30 شهريورماه 1358 دراين موردمی نويسد :«درپی حادثه فجيع روستای "قارنا"که منجربه قتل 68 نفرشد ، هيات اعزامی ازسوی نخست وزير، استانداراذربايجانغربی وحاجی ملاصالح رحيمی( امام جماعت وقت اهل سنت شهر نقده) به اين روستا ، گزارشی تقديم مقامات کردند .استاندارنيزاعلام کردکه عاملان اين حادثه تسليم دادگاه انقلاب خواهندشد11 شهريورماه گذشته درپی حمله افرادمسلح حزب منحله دمكرات به کاميون حامل جوانمردان پادگان جلديان که 15 نفرکشته شدند ، گروهی ازبستگان اين حادثه برای انتقامجويی به قريه"قارنه"درمنطقه دواب حمله کردند و46 ( شمار واقعی 68 نفر می باشد) روستایی به قتل رسیدندوبازمانده گان اين حادثه به نقاط کوهستانی "بوداغ"گريختند . حقگواستانداراذربايجان اعلام کرد که مسببين اين حادثه دستگيرومجازات خواهندشد . سپس هياتی مرکب ازحكيم نژادی ازسوی نخست وزير ،محمدباقرهاشمی ازسوی استاندار وعبدالله رحيمی برادرحاج ملاصالح به اين روستاعازم شد وپس ازتماس باروستائيان وتحقيق پيرامون حادثه فجيع گزارش خودراتسليم نخست وزيرواستانداری کردند . روزنامه کيهان 30 شهريور 1358 ص.«4 سپتامبر1979»
لازم به ياداوری است که بعدهاجناياتی ازاين قبيل درروستاهاو بخشهای ديگرمانند "قه لاتان ،سروکانی ،ايندرقاش ، منطقه چومی مجيدخان" و....تكرارگرديد .
شایدعنوان این مقاله تداعی کننده یک نوشته ی ادبی پرازرؤیا وتخیل باشد، درحالیکه عنوان یکی دیگر از واقعیات تلخ شهرنقده است. سال 85 دربعضی ازروزنامه های محلی خبری دال براینکه شهرداروفرماندارنقده مانع از احداث مسجدی درقسمت کردنشین شهرستان نقده شدند،ذکرشد. درآن وقت حتی پی ومصالح اولیه برای ساخت مسجد حضرت ابراهیم راباتمام خطراتی که برای آنان دربرداشت تخریب کردندوچون افکارحکومت برگرفته ازافکارارتجاعی وفاشیستی عده ای که درنقده قدرت رابه دست دارند، می باشدومسئولین مرکزی نقده رادرچشمان آنان می بینند،اعتراض مردم به مقامات بالاترنیزهیچ ثمره ای درپی نداشت شایددلیل مسئولین این بوده باشدکه توجیهی برای ساخت این مسجد که بیش از500 خانواررادربرمی گیرد و ازبودجه ی مردم ساخته می شود، وجود ندارد.حال وبعداز دو سال گوشه چشمی به آن سوی شهرمی اندازیم جایی که بهرمندان ازالطاف حکومت حضور دارند.هدف این نیست که وارد این حاشیه شویم بلکه در رابطه باهمان موردفوق ودرمقایسه ای کاملا"عادلانه درعرض کمترازیک سال مسجدی در مسیرنقده به هفت چشمه (حه وت کانیٍ) ازبودجه شهرساخته شده است. شاید بگوییدچه اشکالی دارد؟انمایعمرمساجدالله....
توضیحاتی که درمورداین مسجد بایدذکرگردد این است که اولا"این بنابه اسم مسجدودرقالب حسینیه بنا نهاده شده است.ثانیا" درجایی قرارگرفته که دردایره ای به شعاعی 500 یا شاید بیشترازآن بجزهمان کلوخ ها که درعنوان نوشته ذکرشدهیچ ساختمان مسکونی وجودندارد.
احتمالا"مسئولین توجیهات جالبی برای ساخت آن بخوردمقامات مرکزی داده یاشند ولی مطمئنا" ازطرح کمربند ترک نشینی استان فراترنمی رود.کمربند ترک نشین به نظربعضی ها بانظارت مستقیم دولت صورت می گیرد و سعی درترک نشین کردن شهرهای کردنشین استان ویادرمحاصره قراردادن این شهرها را دارد..که برای این منظورباید ابتدا آن شهرهایی که برروی این کمربند قراردارند ،خالی ازکردشوندونقده نیزبنابه موقعیت استراتژیک آن روی این کمربندقرارگرفته است.و با این کار(ترک نشین کردن نقده) ،نقده حایلی می شود بین شهرهای شرق وغرب خود یعنی مهاباد،بوکان وارومیه و...با پیرانشهرواشنویه وسردشت.واما نقش مسجدیا حسینیه فوق دراین بین چیست؟درواقع بخشی ازقسمت کردنشین شهروزمین خالی اطراف آن درصورت پیشرفت ساخت وساز تا اطراف این حسینیه رادربرخواهدگرفت ولی مطمئنا"بخاطروجوداین حسینیه این زمینها که اززمینهای مطلوب برای ساختمان سازی درشهرمی باشند درنزد کردها چندان اعتباری نخواهند داشت همچنان که باساخت مسجدحضرت ابراهیم که در نزدیک به حاشیه مناطق کردنشین می باشد .خرید خانه های این منطقه برای آذریها مناسب نبود.پس درایران اسلامیان!! که بعضی سالهایش با کلماتی چون انسجام اسلامی تزئیین می شود مسجدساختن هم به ذات خود برای عبادت نبوده و نیست ومسئولین مرکزی بانامهربانی هایی که به دست عده ایی فاشیست درحق کردهای نقده وسایرشهرهای استان انجام داده اند.در پیشگاه خداوندمعذب خواهندبود.
نمونه ی مشابه دراین مورد مسجدجامع اهل سنت بودکه موردمرمت قرارگرفت وتنها10درصدهزینه کل آنرامسئولین پرداختندومابقی رامردم متقبل شدنددرحالیکه درآن سوی شهرمسجدجامع اهل تشییع بنام امام زمان ظرفیت گنجایش تمام مردم نقده راداردوتماما" بوسیله ی دولت ساخته شد.
شاید باهزینه کردن نصف این بودجه، نیازبرای مسجدرفع می شد درحالیکه بانصف باقیمانده می شد امکانات اولیه لازم برای زندگی عده ای ازجنوب شهریها ازقبیل آب آشامیدنی یا فاضلاب یاآسفالت که موضوعاتی پیش پاافتاده درزندگی شهری امروزولی ناپیدا درقسمت کردنشین نقده می باشند را برآورده کرد.یا بجای اینکه درفکرنمازخواندن کلوخ ها وسنگ ها یا گل وگیاهان باشند ( تنهابه این امیدکه مبادا این بودجه صرف عده ای درآن سوی شهرشود)،اگربفکرساخت یا مرمت مدرسه راهنمایی دختران بودنددیگرشاهدآن نبودیم که تنها دبیرستان دخترانه ی کردها دریک شیفت دبیرستان باشد ودرشیفت دیگرمدرسه ی راهنمایی وبه علت کمبود جا ازاتاقهای کوچک که به منظورکارهای دیگرساخته شده بودند، بعنوان کلاس درس استفاده شود.
تنها حقی که ازما سلب نشده بود نظاره کردن بلندی های سلطان یعقوب وطبیعت دلربایش بود این بار مجال دیدن آنراهم ازدست دادیم نه به خاطر درخت وسنگ .عجیب است یک مسجد این کار را بکند.
قضاوت با شما...




