تبليغاتX
نقده ی کوردستان

نقده ی کوردستان

در باره ی نقده و کوردستان

 
قديمی ترين نقشه موجود در کتابخانه تخصصی جغرافيا با عنوان " نقشه ممالک محروسه دولت عليه ايران" مربوط به سال 1316 ه.ق.مطابق با 1277 ه.ش.می باشد. اين نقشه که به همت مرحوم محمدرضا ابن مرحوم حسنعليخان قراچه داغی و در زمان مظفرالدين شاه قاجار ترسيم گرديده که در ابعاد تقريبی  110×100 و چاپ سنگی می باشد مقياس آن خطی و بر اساس واحدهای اندازه گيری فرسخ ايرانی، مايل انگليسی و ورس روسی بيان گرديده است.اين نقشه که يک نقشه عمومی از ايران می باشد نسخه تکميل شده نقشه لرد کرزن وزير امور خارجه انگليس است که در مجلس جغرافيای لندن ترسيم و طبع گرديده بود. نقشه مذکور توسط آقای حسينعلی نورمحمدی در سال 1371 به کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی اهداء گرديد.

نقشه ممالک محروسه دولت عليه ايران

 مطلب فوق از سایت کتابخانه آستان قدس رضوی گرفته شده است

http://www.aqlibrary.org/publiclib/geographymap.aspx

مطلب مهم در این نقشه این است مناطق غرب دریاچه ارومیه را که پان ترکان مدعی آن هستند و ملت کورد ساکن در آن را مهاجر می خوانند به صراحت در این نقشه دارای عنوان کردستان می باشد. این نقشه از این لحاظ بیشتر اهمیت پیدا می کند که در زمان حکومت سلسله ی ترک قاجار تهیه شده است !

پیشنهاد می شود خوانندگان محترم نقشه را در سیستم خود کپی کرده سپس آن را زوم نمایند تا مطلب اظهار شده کاملا مشخص گردد . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 2:14  توسط جوانان نقده  | 


نقده: 1358

خالد رسول پور

 

          شب چندم اردی‌بهشت پنجاه و هشت که دیگر زهره‌ی ماندن‌مان نمانده‌بود، ما هم فرار کردیم. از پشت سر صدای گلوله می‌آمد و هرازگاهی خود گلوله‌ها هم می‌آمدند و یکی دو نفر ِ تاریک داد می‌زدند که بخوابید روی زمین؛ و ما می‌خوابیدیم روی گِل. باران می‌بارید و باد می‌زد. خواهر کوچکم را پدرم به کول گرفته بود و برادر کوچکم را مادرم. من هم کوچک بودم اما گویا نه آن‌قدر که کسی به‌ کول بگیرد و البته کسی هم نبود به کولم بگیرد وگرنه من هم دوست داشتم روی کول یکی بخوابم و پاهایم آویزان ِ خواب و آب شوند. هشت‌ساله‌بودم و کنار پدرم راه‌می‌رفتم و چکمه‌های کوچکم را به‌زور از لای گل‌ و لای جاده‌ جلو می‌کشیدم. صدای نفس‌نفس‌زدن می‌آمد و آن‌ جلوترها و آن عقب‌ترها، توی تاریکی ِ نیمه‌شب، یکی یا دو یا چند زن گریه‌می‌کردند. همه‌مان داشتیم از شهر بیرون می‌رفتیم و از آن روبه‌رو کسی نمی‌آمد. از پشت سر هم‌چنان به گلوله می‌بستند و من از فکر این‌که گلوله‌ای به پشت خواهر کوچکم بخورد و از او رد شود و پدرم را بکشد داشتم می‌مردم و فکر می‌کردم اگر پدرم بمیرد ما باید همان‌جا بمانیم و توی گِل و گلوله و باران غرق شویم و فکر می‌کردم چرا باید در یک صف برویم و چرا همه آن‌قدر خونسرد، در یک صف می‌رفتند و چرا کسی از صف خارج نمی‌شود تا زودتر به انتهای آن تاریکی که قرار بود روستای "بالغچی" باشد، برسد. جاده بلند و تاریک بود و گاهی از آن پایین‌ها صدای رودخانه می‌آمد که بعد توی صدای باران گم می‌شد. دست‌هایم توی جیب‌های کاپشن نم‌کشیده‌‌ی به‌پشت‌چسبیده‌ام بود و شاشم گرفته‌بود و با دست راستم با پاک‌کن و مدادتراش داخل جیبم بازی می‌کردم و دور ِ هم می‌چرخاندمشان و دورها را می‌شمردم تا با فکرشان، جلوی شاشیدنم را بگیرم. یاد مدرسه می‌افتادم و خانم معلم‌مان که خانم اسماعیلی بود و قبل از عید نوروز، یک‌بار کمربندم را خواسته‌بود و در سگک بزرگش نگاه‌کرده‌بود و لب‌های ماتیکی‌اش را دید زده‌بود و دستمال کشیده‌بود و گفته بود آیینه توی کیفش، توی دفتر مدرسه جامانده‌است و من هزار بار آن داستان را برای همه‌ تعریف کرده‌بودم و حالا بعد از بیست‌وهشت سال، اصلن مطمئن نیستم که آیا واقعن آن اتفاق روی داده‌بود یا من خودم ساخته‌بودمش. می‌رفتیم و جاده‌ی بلند هم می‌رفت و می‌پیچید و من با آن‌که گیج ِ خواب و ترس و باران و تاریکی و گلوله بودم، حتا آن‌وقت هم می‌دانستم که آن شب به پایان می‌رسد و ما بالاخره به روستای "بالغچی" می‌رسیم و من بزرگ می‌شوم و پدرم هم نخواهد مرد. دوازده سال بعد از آن شب و زمانی‌که با سرباز ِ مسافر دیگری داشتم پای برهنه از رودخانه‌ی یخ‌زده‌ای می‌گذشتم و پوتین‌ها و ساکم را زیر بغل گرفته بودم و پاهایم یخ زده‌بود و آن‌ور رودخانه پاهایم دیگر داخل پوتین نرفت و ناچار شدیم چهل پنجاه متر روی برف پابرهنه بدویم تا به آلونک ِ توی باغچه‌ای برسیم و روی کف آلونک بالا و پایین بپریم تا یخ پاهایمان آب شود و بتوانیم پوتین‌هایمان را بپوشیم، یاد همان شب ِ فرار ِ هشت‌ساله‌گی افتاده‌بودم و در حالی‌که داشتم از فرط سرما گریه‌می‌کردم، فکر کرده‌بودم که این شب هم مثل همان شب خواهدگذشت و من نخواهم مرد و همین شب را هم بارها برای دیگران تعریف خواهم کرد. یکی دو بار مادرم به عقب برگشته‌بود و به پدرم گفته‌بود که نباید می‌گذاشتی محمّد توی شهر بماند و پدرم گفته‌بود که مگر ندیدی با آن پسره‌ی لات بیرون رفت و برنگشت. محمد، برادر بزرگم بود و آن پسره‌ی لات هم، منصور، دوستش بود. آن‌ها چند ماهی بود که انقلاب کرده‌بودند و شب‌ و روز توی خیابان‌ها بودند و وقتی به خانه می‌آمدند، سر و صدای‌شان گوش‌مان را کر می‌کرد که از انقلاب  و خلع سلاح سربازها می‌گفتند و حتا روی شیشه‌های پنجره‌‌های اتاق‌‌ها هم نوشته‌بودند مرگ بر شاه و حتا به گوگوش هم فحش می‌دادند که تا همین پارسال می‌پرستیدندش. ما هم‌چنان می‌رفتیم و گلوله‌ها به کسی نمی‌خوردند. باران دیگر نمی‌بارید و صدای رودخانه توی گوشمان بود و از صدای گلوله‌ها دور شده‌بودیم. به نوبت توی چاله‌های کوچک ِ پر از آب می‌افتادیم و همه‌چیز آن‌قدر عادی شده‌بود که انگار زندگی‌مان همیشه همین گریز و شب‌بیداری بوده و بس. تشنه‌بودم و دیگر شاشم نمی‌آمد. داشت صبح می‌شد و ابرها داشتند برمی‌گشتند طرف ِ شهر و من برای اولین بار رودخانه‌ی خروشان سمت راست جاده را دیدم که ده بیست‌متر پایین‌تر، جاری بود و می‌رفت و من حتا حالا هم نمی‌دانم به شهر می‌رفت یا به "بالغچی". رسیده‌بودیم به پیچی تند و از دور می‌دیدم که مردم می‌پیچند و به "بالغچی" می‌روند و ما که عقب‌تر بودیم و پیچ را می‌دیدیم تندتر می‌رفتیم تا زودتر به پیچ برسیم و بپیچیم و پدرم و چند پدر ِ دیگر پشت سری می‌گفتند که "بالغچی" پشت همین پیچ است و می‌گفتند مردم روستا هم نخوابیده‌اند و آماده‌ی پذیرایی از آواره‌ها هستند و من از چند روز پیش‌تر که پدرم تصمیم گرفته بود فرار کنیم فهمیده بودم آواره یعنی چه. یادم است، و همیشه یادم خواهدماند که نرسیده به پیچ، یکی از پایین، از سمت راست و از طرف رودخانه با صدای بلند فریاد کشید پدر! مادر! و من زودتر از همه صدا را شناختم و با صدای دوری که خودم هم نشناختم، گفتم داداش هم اومد! و برگشتم و در گرگ و میش ِ درخت‌های سپیدار ِ پایین جاده برادرم را دیدم که داشت از دامنه‌ی درّه بالا می‌آمد و با هر دو دست چیزی را جلوی سینه‌اش گرفته‌بود و پشت سرش منصور می‌آمد و هر دو ما را نگاه می‌کردند و می‌خندیدند. ایستادیم و بعد، از صف آواره‌ها بیرون آمدیم. مادرم نام برادرم را داد زد و من به‌خاطر خوشحالی‌ مادرم کم مانده‌بود زیر گریه‌بزنم. در دست‌های برادرم یک کلاه‌خود آهنی بود و نزدیک‌تر که آمد گفت کی تشنه است؟ آب آورده‌بود، و وقتی که لبه‌ی کلاه‌خود را به دهانم چسباند بوی برادرم آمد، و بوی شب‌هایی که او دستم را می‌گرفت و به سینما می‌برد تا فیلم‌های صمد آقا را ببینیم و تخمه بشکنیم و بستنی بخوریم و دیروقت برگردیم و بدوبیراه‌های پدر را بشنویم که این بچه‌ها را هم مثل خودت سر‌به‌هوا می‌کنی. آب را می‌نوشیدم و از بالای کلاه‌خود که نمی‌دانم از کدام پادگان کش رفته‌بود نگاهش می‌کردم که می‌خندید و تعریف می‌کرد که چه‌طور تا این‌جا را آمده و در شهر مردم دارند هم‌دیگر را می‌کشند و نمی‌داند که خانواده‌ی منصور هنوز داخل شهر هستند یا نه و منصور هم در حالی‌که سعی می‌کرد با پدر روبه‌رو نشود، داشت برای مادرم همان چیزها را تعریف می‌کرد و برادر کوچکم را از دوش او برمی‌داشت.
هفت سال بعد از آن شب و در جهنم‌درّه‌ای، منصور کشته‌شد؛ و چهار سال بعد از مرگ منصور، برادرم دست زن و تنها پسرش را گرفت و آواره‌ی جهان شد و من، حالا، بیست و هشت سال بعد از آن شب، هنوز هم گیج ِ جادوی آن آب ِ جاودانه‌ام که از آن کلاه‌خود ِ بی‌سر به کامم ریخته‌شد، بزرگم کرد، آدمم کرد، فهماندم و به این‌جایم رسانید و حتا همین حالا، مثل همان شب و آن شب ِ دیگر ِ برفی، می‌دانم که همه‌ی این شب‌های دیگر را طی خواهم کرد و در شبی دیگر، همین امشب را هم برای دیگران تعریف خواهم کرد.
آن روز صبح، همه از آن کلاه‌خود ِ جاودانه آب نوشیدیم و با برادرم و منصور از آن پیچ پیچیدیم و همان‌طور که پدر گفته‌بود، "بالغچی" آن‌جا بود: زیبا، بامدادی، و آماده‌ی پذیرایی از همه‌ی آواره‌گان جهان.

--------------------------------------------------------------------------------------------

* جنگ داخلی شهرستان نقده چند ماهی بعد از انقلاب روی داد و همشهریان سنّی و شیعه هم‌دیگر را حسابی لت و پار کردند و بعد از یکی دو سال آشتی کردند.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 1:27  توسط جوانان نقده  |