نقده: 1358
خالد رسول پور
شب چندم اردیبهشت پنجاه و هشت که دیگر زهرهی ماندنمان نماندهبود، ما هم فرار کردیم. از پشت سر صدای گلوله میآمد و هرازگاهی خود گلولهها هم میآمدند و یکی دو نفر ِ تاریک داد میزدند که بخوابید روی زمین؛ و ما میخوابیدیم روی گِل. باران میبارید و باد میزد. خواهر کوچکم را پدرم به کول گرفته بود و برادر کوچکم را مادرم. من هم کوچک بودم اما گویا نه آنقدر که کسی به کول بگیرد و البته کسی هم نبود به کولم بگیرد وگرنه من هم دوست داشتم روی کول یکی بخوابم و پاهایم آویزان ِ خواب و آب شوند. هشتسالهبودم و کنار پدرم راهمیرفتم و چکمههای کوچکم را بهزور از لای گل و لای جاده جلو میکشیدم. صدای نفسنفسزدن میآمد و آن جلوترها و آن عقبترها، توی تاریکی ِ نیمهشب، یکی یا دو یا چند زن گریهمیکردند. همهمان داشتیم از شهر بیرون میرفتیم و از آن روبهرو کسی نمیآمد. از پشت سر همچنان به گلوله میبستند و من از فکر اینکه گلولهای به پشت خواهر کوچکم بخورد و از او رد شود و پدرم را بکشد داشتم میمردم و فکر میکردم اگر پدرم بمیرد ما باید همانجا بمانیم و توی گِل و گلوله و باران غرق شویم و فکر میکردم چرا باید در یک صف برویم و چرا همه آنقدر خونسرد، در یک صف میرفتند و چرا کسی از صف خارج نمیشود تا زودتر به انتهای آن تاریکی که قرار بود روستای "بالغچی" باشد، برسد. جاده بلند و تاریک بود و گاهی از آن پایینها صدای رودخانه میآمد که بعد توی صدای باران گم میشد. دستهایم توی جیبهای کاپشن نمکشیدهی بهپشتچسبیدهام بود و شاشم گرفتهبود و با دست راستم با پاککن و مدادتراش داخل جیبم بازی میکردم و دور ِ هم میچرخاندمشان و دورها را میشمردم تا با فکرشان، جلوی شاشیدنم را بگیرم. یاد مدرسه میافتادم و خانم معلممان که خانم اسماعیلی بود و قبل از عید نوروز، یکبار کمربندم را خواستهبود و در سگک بزرگش نگاهکردهبود و لبهای ماتیکیاش را دید زدهبود و دستمال کشیدهبود و گفته بود آیینه توی کیفش، توی دفتر مدرسه جاماندهاست و من هزار بار آن داستان را برای همه تعریف کردهبودم و حالا بعد از بیستوهشت سال، اصلن مطمئن نیستم که آیا واقعن آن اتفاق روی دادهبود یا من خودم ساختهبودمش. میرفتیم و جادهی بلند هم میرفت و میپیچید و من با آنکه گیج ِ خواب و ترس و باران و تاریکی و گلوله بودم، حتا آنوقت هم میدانستم که آن شب به پایان میرسد و ما بالاخره به روستای "بالغچی" میرسیم و من بزرگ میشوم و پدرم هم نخواهد مرد. دوازده سال بعد از آن شب و زمانیکه با سرباز ِ مسافر دیگری داشتم پای برهنه از رودخانهی یخزدهای میگذشتم و پوتینها و ساکم را زیر بغل گرفته بودم و پاهایم یخ زدهبود و آنور رودخانه پاهایم دیگر داخل پوتین نرفت و ناچار شدیم چهل پنجاه متر روی برف پابرهنه بدویم تا به آلونک ِ توی باغچهای برسیم و روی کف آلونک بالا و پایین بپریم تا یخ پاهایمان آب شود و بتوانیم پوتینهایمان را بپوشیم، یاد همان شب ِ فرار ِ هشتسالهگی افتادهبودم و در حالیکه داشتم از فرط سرما گریهمیکردم، فکر کردهبودم که این شب هم مثل همان شب خواهدگذشت و من نخواهم مرد و همین شب را هم بارها برای دیگران تعریف خواهم کرد. یکی دو بار مادرم به عقب برگشتهبود و به پدرم گفتهبود که نباید میگذاشتی محمّد توی شهر بماند و پدرم گفتهبود که مگر ندیدی با آن پسرهی لات بیرون رفت و برنگشت. محمد، برادر بزرگم بود و آن پسرهی لات هم، منصور، دوستش بود. آنها چند ماهی بود که انقلاب کردهبودند و شب و روز توی خیابانها بودند و وقتی به خانه میآمدند، سر و صدایشان گوشمان را کر میکرد که از انقلاب و خلع سلاح سربازها میگفتند و حتا روی شیشههای پنجرههای اتاقها هم نوشتهبودند مرگ بر شاه و حتا به گوگوش هم فحش میدادند که تا همین پارسال میپرستیدندش. ما همچنان میرفتیم و گلولهها به کسی نمیخوردند. باران دیگر نمیبارید و صدای رودخانه توی گوشمان بود و از صدای گلولهها دور شدهبودیم. به نوبت توی چالههای کوچک ِ پر از آب میافتادیم و همهچیز آنقدر عادی شدهبود که انگار زندگیمان همیشه همین گریز و شببیداری بوده و بس. تشنهبودم و دیگر شاشم نمیآمد. داشت صبح میشد و ابرها داشتند برمیگشتند طرف ِ شهر و من برای اولین بار رودخانهی خروشان سمت راست جاده را دیدم که ده بیستمتر پایینتر، جاری بود و میرفت و من حتا حالا هم نمیدانم به شهر میرفت یا به "بالغچی". رسیدهبودیم به پیچی تند و از دور میدیدم که مردم میپیچند و به "بالغچی" میروند و ما که عقبتر بودیم و پیچ را میدیدیم تندتر میرفتیم تا زودتر به پیچ برسیم و بپیچیم و پدرم و چند پدر ِ دیگر پشت سری میگفتند که "بالغچی" پشت همین پیچ است و میگفتند مردم روستا هم نخوابیدهاند و آمادهی پذیرایی از آوارهها هستند و من از چند روز پیشتر که پدرم تصمیم گرفته بود فرار کنیم فهمیده بودم آواره یعنی چه. یادم است، و همیشه یادم خواهدماند که نرسیده به پیچ، یکی از پایین، از سمت راست و از طرف رودخانه با صدای بلند فریاد کشید پدر! مادر! و من زودتر از همه صدا را شناختم و با صدای دوری که خودم هم نشناختم، گفتم داداش هم اومد! و برگشتم و در گرگ و میش ِ درختهای سپیدار ِ پایین جاده برادرم را دیدم که داشت از دامنهی درّه بالا میآمد و با هر دو دست چیزی را جلوی سینهاش گرفتهبود و پشت سرش منصور میآمد و هر دو ما را نگاه میکردند و میخندیدند. ایستادیم و بعد، از صف آوارهها بیرون آمدیم. مادرم نام برادرم را داد زد و من بهخاطر خوشحالی مادرم کم ماندهبود زیر گریهبزنم. در دستهای برادرم یک کلاهخود آهنی بود و نزدیکتر که آمد گفت کی تشنه است؟ آب آوردهبود، و وقتی که لبهی کلاهخود را به دهانم چسباند بوی برادرم آمد، و بوی شبهایی که او دستم را میگرفت و به سینما میبرد تا فیلمهای صمد آقا را ببینیم و تخمه بشکنیم و بستنی بخوریم و دیروقت برگردیم و بدوبیراههای پدر را بشنویم که این بچهها را هم مثل خودت سربههوا میکنی. آب را مینوشیدم و از بالای کلاهخود که نمیدانم از کدام پادگان کش رفتهبود نگاهش میکردم که میخندید و تعریف میکرد که چهطور تا اینجا را آمده و در شهر مردم دارند همدیگر را میکشند و نمیداند که خانوادهی منصور هنوز داخل شهر هستند یا نه و منصور هم در حالیکه سعی میکرد با پدر روبهرو نشود، داشت برای مادرم همان چیزها را تعریف میکرد و برادر کوچکم را از دوش او برمیداشت.
هفت سال بعد از آن شب و در جهنمدرّهای، منصور کشتهشد؛ و چهار سال بعد از مرگ منصور، برادرم دست زن و تنها پسرش را گرفت و آوارهی جهان شد و من، حالا، بیست و هشت سال بعد از آن شب، هنوز هم گیج ِ جادوی آن آب ِ جاودانهام که از آن کلاهخود ِ بیسر به کامم ریختهشد، بزرگم کرد، آدمم کرد، فهماندم و به اینجایم رسانید و حتا همین حالا، مثل همان شب و آن شب ِ دیگر ِ برفی، میدانم که همهی این شبهای دیگر را طی خواهم کرد و در شبی دیگر، همین امشب را هم برای دیگران تعریف خواهم کرد.
آن روز صبح، همه از آن کلاهخود ِ جاودانه آب نوشیدیم و با برادرم و منصور از آن پیچ پیچیدیم و همانطور که پدر گفتهبود، "بالغچی" آنجا بود: زیبا، بامدادی، و آمادهی پذیرایی از همهی آوارهگان جهان.
--------------------------------------------------------------------------------------------
* جنگ داخلی شهرستان نقده چند ماهی بعد از انقلاب روی داد و همشهریان سنّی و شیعه همدیگر را حسابی لت و پار کردند و بعد از یکی دو سال آشتی کردند.